- تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 21:17
داستان های واقعی داستان های خیالی دل نوشته داستان های ترسناک ... برای ادامه داستان های بیشتر به سایت ما مراجعه کنید
آرام باش تا پذیرای آرامش شوی - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:31
فیلمهای جدید هالیوود رو که میبینم توی اکثرش چند تا نکته هست که مشترکهمثلا توی اکثر اونا یه موجود عجیب و وحشتناکی در اثر خرابکاریهای بشر به وجود اومدهیا اینکه زمین نابود شده و مردم در شهرکهای مصنوعی ز
باز هم پاییز رسید - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:31
طبق معمول همیشه روزها میومدن و میرفتنچه فرقی میکرد امروز تابسون باشه یا زمستونچه فرقی داشت مهر که میشه مدرسه ها باز میشه... وقتی گذشت زمان و خودم رو دیدم که یهو عزیزی گفت باز هم پاییز رسید. فصل قدم زدن های دو نفره. این جمله مثل پتک توی سرم خورد.هنوزم بهش فکر میکنم اشکم درمیاد. دوباره پاییز شد. دوبار...
خدای همیشه همراه - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 20:18
انیمیشن زیبا و کوتاهی دیدم در مورد دنیای دو بعدی و انسان. در مورد این بود که اگر یک ناظر بالای یک صفحه (همان دنیای دو بعدی) بایسته،میتونه شاهد کل اون صفحه باشه و به همه چیز اون صفحه احاطه داره. این م
روز بی حوصلگی - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 20:18
امروز از اون روزایی بود که هر چقدرم میخواسم لبخند بزنم باز لبام آویزون میشد. کلا هر کی کارم داشت دوست داشتم اول یه کتک جانانه بزنمش! چقدرم من تا حالا تو عمرم کتک زدم!!! به هر حال هر چی میگفتم عجیجم ستاره جونم لبخند بزن....باز می رفتم تو حس عنقی!به خودم می گفتم آخه چته....چرا اینجوری شدی میگفتم نمیدو...
خدا - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
_ خدا جونم _ جونم _ من چمه؟ _باز فراموش کردی من همیشه همه جا کنارتم _ خدا ممنونم که هستی _فک کردی تنهات میذارم؟ _ منو به آرزوهام می رسونی؟ فقط تو بخواه، فقط اراده کن که لایق بهترین ها هستی، دنیا رو به پات میریزم _ آدم تو رو داشته باشه همممه چیز داره. خدا تو عاشقی یا معشوق؟ _ من عاشقتم _ من دوستت دار...
سپاسگزاری - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
یادآوری: گاهی وقتا چیزهایی در زندگیمون هست که به بودنش عادت کردیم و دیگه یادمون میره بابت داشتنش از خدا تشکر کنیم. و از اون طرف طلبکارانه به خدا غر میزنیم و میگیم این چه وضعشه. نمیدونیم که اگه تشکر کن
یکی از بهترین حس ها - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
بلاخره چشممون به دیدار یار روشن شد. به دیدار عشق....جان ...جانان وقتی بستر رود رو دیدم که پر از آب شده اشک شوق از چشمام جاری شد.... خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا امروز شادی و خنده ی مردم
شادی شهر - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
فقیر و غنی... زن و مرد....کودک و پیر.... جماعتی جمع شده اطراف رود. حتی از روز سیزده فروردین شلوغ تر. یکی با پورشه ... یکی با موتور.... همه اومدن به تماشای نگین شهر. شادی به شهرمون برگشته. زاینده رود متعلق به همه ست....
هفته طولانی - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
بعضی وقتها وقتی زمان می گذره میبینی که یه سری اتفاقا دقیقا همون چیزیه که ماه های قبل خواستارش بودی و الان پیش اومده. مثلا توی برنامه ها درست کردن یه قسمت هدف بوده و کسی توجه نمی کرد بعد سلسله ماجراهای
ولنتاین - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
آخرای بهمن ماه که میشه حال و هوای مغازه ها میشه ولنتاین. ویترینا پر میشه از هدیه های قرمز رنگ. پچ پچ بین دخترا و پسا هم میشه چی بخریم واسه عچقمون! حالا کاری نداریم..... یه میز دارم تو اتاقم که در طی ت
خونه تکونی - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:58
و خانه تکانی آغاز میشودو سابیدن و شستن و پاک کردن رونق می گیرد! یعنی اصلا حوصله ندارم بگم که خانه ی دل را بتکانید! این حرفا مال اوناست که خونه تکونی ندارن! یاد قدیما بخیر. بچه بودم یادمه مامانم کل خو
سپاس - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
خدایا شکرت خدایا شکرت که بهم نشون میدی همه چیز دست خودمونه. که قوانینت چجوریه. خدایا منو در مسیر درست هدایت کن. خدای من تو بی نظیری.... خدای من، عاشششق بنده هاتم. که اونقدر مهربونن که اونقدر هوامو دارن که هممه جوره کمکم میکنن و بهم فضا میدن. خدا تو بی نظیری....
مدیر عزیز من - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
روزای اولی که اومدم اون قسمت فوق العاده ناراحت بودم. با حالت قهر و کینه از اطرافیان وسایلمو برداشتم و رفتم اون قسمت. برام فوق العاده سخت بود. عادت منو در یک گوشه نگه داشته بود و حالا که قرار بود جابه
روز تنبلی - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
روزهایی در ماه هستند که تنها حوصله ای که دارم اینه که توی آفتاب دراز بکشم و فقط به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم. اسمشم بذارم روز تنبلی. نه اینکه کل روزو. ولی حداقل سه ساعت! وقتیم غرق رویاهام میشم میبینم خوابم برده و بدنم گررم شده و درد تنم کم شده. به به چه حس خوبی :)
دوست داشتن - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
بقیه رو نمیدونم اما .... توی دل من یه دوست داشتنی هست که خیلی خاصه. خاص خاص خاص. یه جوری که انگار با همه روح و تنم آشناست. متعلق به خودمه، یه دوست داشتنی که با تک تک سلولهام عجین شده..... اما... ف
هر روز یک ماسک! - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
روز اول ماسک لبخند روز دوم ماسک خنده روز سوم ماسک شادی روز چهارم ماسک رضایت روز پنجم ماسک دوستی روز ششم ماسک مهربانی روز هفتم ماسک عششق و چققدر این ماسک ها حال دلو خوب میکنن :)
من کیستم - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
من روح پاک خدا هستم..... خدایا کمک کن درونمو ردیف کنم. متشکرم استاد عزیز. کارت درسته. در مورد خدا در نظرت کیه صحبت کردید. اینکه در کودکی خدا چطور بهمون معرفی شد. خدای کودکی من کسی بود بزرگ...
اولین قدم - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
اولین قدم های بچه ها همیشه با احتیاطه. به آرومیه. و منم اولین قدممو بلاخره برداشتم. و خدا دستمو گرفت و منو هدایت کرد. و چه چیزی بهتر از این که خدای مهربانتر از مادر پشتیبانم باشه؟ خدایا هزاربار هم شکرت رو بگم.باز هم کم گفتم. خدایا شکرت. خدا متشکرم که منو به سمتی بردی که خواسته هام برآورده بشه. خدایا...
سکوت - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 2:09
چند سالی میشه که شهرمون رنگ برفو به خود ندیده. اما یادمه قدیما وقتی بچه بودم و برف میومد میرفتم توی حیاطمون و از سکوت برف لذت میبردم. وقتی برف میومد هممه جا ساکت بود. ساکت ساکت ساکت. وقتی تو برف ها قد