خرید بک لینک

داستان های واقعی داستان های خیالی دل نوشته داستان های ترسناک ... برای ادامه داستان های بیشتر به سایت ما مراجعه کنید

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 21:17

فیلمهای جدید هالیوود رو که میبینم توی اکثرش چند تا نکته هست که مشترکهمثلا توی اکثر اونا یه موجود عجیب و وحشتناکی در اثر خرابکاریهای بشر به وجود اومدهیا اینکه زمین نابود شده و مردم در شهرکهای مصنوعی زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 16:31

طبق معمول همیشه روزها میومدن و میرفتن

چه فرقی میکرد امروز تابسون باشه یا زمستون

چه فرقی داشت مهر که میشه مدرسه ها باز میشه...

وقتی گذشت زمان و خودم رو دیدم که یهو عزیزی گفت باز هم پاییز رسید. فصل قدم زدن های دو نفره.

این جمله مثل پتک توی سرم خورد.

هنوزم بهش فکر میکنم اشکم درمیاد.

دوباره پاییز شد. دوباره نه. سی و چند ساله در زندگی من پاییز میشه و من هر بار تنها توی سکوت خودم پاییزو قدم میزنم.

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 16:31

انیمیشن زیبا و کوتاهی دیدم در مورد دنیای دو بعدی و انسان. در مورد این بود که اگر یک ناظر بالای یک صفحه (همان دنیای دو بعدی) بایسته،میتونه شاهد کل اون صفحه باشه و به همه چیز اون صفحه احاطه داره. این مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 20:18

امروز از اون روزایی بود که هر چقدرم میخواسم لبخند بزنم باز لبام آویزون میشد.

کلا هر کی کارم داشت دوست داشتم اول یه کتک جانانه بزنمش! چقدرم من تا حالا تو عمرم کتک زدم!!!

به هر حال هر چی میگفتم عجیجم ستاره جونم لبخند بزن....باز می رفتم تو حس عنقی!

به خودم می گفتم آخه چته....چرا اینجوری شدی میگفتم نمیدونم!

تا اینکه عصری اومدم خونه و دیدم بععععله!

بیخود نیست کلی جک واسش میگن!

واقعا!

بیچاره همکارام!

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 20:18

_ خدا جونم

_ جونم

_ من چمه؟

_باز فراموش کردی من همیشه همه جا کنارتم

_ خدا ممنونم که هستی

_فک کردی تنهات میذارم؟

_ منو به آرزوهام می رسونی؟

فقط تو بخواه، فقط اراده کن که لایق بهترین ها هستی، دنیا رو به پات میریزم

_ آدم تو رو داشته باشه همممه چیز داره. خدا تو عاشقی یا معشوق؟

_ من عاشقتم

_ من دوستت دارم رفیق زندگیم

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

یادآوری: گاهی وقتا چیزهایی در زندگیمون هست که به بودنش عادت کردیم و دیگه یادمون میره بابت داشتنش از خدا تشکر کنیم. و از اون طرف طلبکارانه به خدا غر میزنیم و میگیم این چه وضعشه. نمیدونیم که اگه تشکر کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

بلاخره چشممون به دیدار یار روشن شد. به دیدار عشق....جان ...جانان وقتی بستر رود رو دیدم که پر از آب شده اشک شوق از چشمام جاری شد.... خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا امروز شادی و خنده ی مردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

فقیر و غنی... زن و مرد....کودک و پیر.... جماعتی جمع شده اطراف رود. حتی از روز سیزده فروردین شلوغ تر.

یکی با پورشه ... یکی با موتور....

همه اومدن به تماشای نگین شهر.

شادی به شهرمون برگشته.

زاینده رود متعلق به همه ست....

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

بعضی وقتها وقتی زمان می گذره میبینی که یه سری اتفاقا دقیقا همون چیزیه که ماه های قبل خواستارش بودی و الان پیش اومده. مثلا توی برنامه ها درست کردن یه قسمت هدف بوده و کسی توجه نمی کرد بعد سلسله ماجراهایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

آخرای بهمن ماه که میشه حال و هوای مغازه ها میشه ولنتاین. ویترینا پر میشه از هدیه های قرمز رنگ. پچ پچ بین دخترا و پسا هم میشه چی بخریم واسه عچقمون! حالا کاری نداریم..... یه میز دارم تو اتاقم که در طی تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

و خانه تکانی آغاز میشودو سابیدن و شستن و پاک کردن رونق می گیرد! یعنی اصلا حوصله ندارم بگم که خانه ی دل را بتکانید! این حرفا مال اوناست که خونه تکونی ندارن! یاد قدیما بخیر. بچه بودم یادمه مامانم کل خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 12:58

خدایا شکرت

خدایا شکرت که بهم نشون میدی همه چیز دست خودمونه. که قوانینت چجوریه.

خدایا منو در مسیر درست هدایت کن.

خدای من تو بی نظیری.... خدای من، عاشششق بنده هاتم.

که اونقدر مهربونن که اونقدر هوامو دارن که هممه جوره کمکم میکنن و بهم فضا میدن. خدا تو بی نظیری....

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 24 دی 1397 ساعت: 2:09

روزای اولی که اومدم اون قسمت فوق العاده ناراحت بودم. با حالت قهر و کینه از اطرافیان وسایلمو برداشتم و رفتم اون قسمت. برام فوق العاده سخت بود. عادت منو در یک گوشه نگه داشته بود و حالا که قرار بود جابه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 24 دی 1397 ساعت: 2:09

روزهایی در ماه هستند که تنها حوصله ای که دارم اینه که توی آفتاب دراز بکشم و فقط به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم.

اسمشم بذارم روز تنبلی.

نه اینکه کل روزو. ولی حداقل سه ساعت!

وقتیم غرق رویاهام میشم میبینم خوابم برده و بدنم گررم شده و درد تنم کم شده. به به چه حس خوبی :)

برچسب: نویسنده: نیما محمدی تاريخ: دوشنبه 24 دی 1397 ساعت: 2:09

صفحه بندی